طرب مولانا و طلب سروش

خرید بک لینک

به نام خدا

نمی دانم چه نام نهم، شیفتگی، دلبستگی یا هر چیزی که باشد بعضی از شخصیتها اثر گذارند و بر دل می نشینند، ویرانت می کنند تا آبادت کنند، در مواجهه با روح بزرگشان و یا افکار و اندیشه آنها دچار تلاطم می شوی، یاد می گیری، شک می کنی، شاد می شوی، غمناک می شوی و ...... می شوی غیر از آنچه پیش از این بودی! گاهی احساس کمبود می کنی، خود را حقیر می یابی، عظمت اندیشه و آسمان عشق آن قدر بزرگ و بزرگ خود را نشان می دهند که واقعاً می فهمی کوچک و پریشان و پست و حقیری، راه بردن به آن اندیشه های سترگ بسیار صعب و دشوار است و پر پروازی نداری که در آسمان عشق بال بگشایی، بال بال می زنی و پرپر می شوی و بر زمین می خوری.

دو روز پشت سر هم یعنی 25 آذر زاد روز دکتر عبدلکریم سروش و 26 آذر سالروز وفات مولانای جانها بود، از هر دو بسیار آموختم و هیچ نمی دانم جز محفوظاتی، خود را لایق نمی دانم  از مشرب این استوانه های عقل و عرفان بنویسم جز آنکه مولانای بزرگ به طلب برخاست و به طرب رسید و سروش، نستوه طربناکی است که عشق مولانا را طلب می کند.

"مولانا در شهر بلخ خراسان (در نزدیکی مزار شریف افغانستان) متولد شد و پیش از رفتن به قونیه ترکیه، جایی که پدرش برای تحصیل علوم دینی به آنجا دعوت شده بود، مدت زمانی را در ایران سپری کرد. مولانا خود نیز برای تحصیل علوم دینی به قونیه رفت و در آنجا به تدریس صلح، عشق و تحمل پرداخت که بواسطه آنها پیروان بی شماری یافت. پیروان آموزش دیده او، او را به عنوان فیلسوف و حکیمی خردمند قبول داشتند در حالیکه افرادی که سواد چندانی نداشتند او را به عنوان پیامبر پذیرفته بودند. زندگی مولانا زمانیکه رابطه محکمی را برای یادگیری با عارف پیر و سرگردانی به نام شمس تبریزی، آغاز نمود، دستخوش تغییر شد. پس از مرگ شمس تبریزی مولانا در درون خود این توانایی را کشف کرد که می تواند شعر بسراید. و در همین زمان بود که مولانا چرخش به دور خود به عنوان شیوه ای برای دستیابی به هارمونی الهی را به دیگران مطرح نمود."

از دکتر سروش وام می گیرم در مورد مولانا که می گوید:

"اين گزارشي است از انديشه هاي بلند يكي از شاگردان ارجمند مكتب وحي و نبوت و قرآن و تفاخري است به غنا و ارجمندي معرفت مردم اين مرز و بوم كه عرضه به جهانيان كرده اند و گزارشي است از آن همه انوار هدايت كه از وجود تابناك او و از حجره آفتاب منش ضمير عطرآگين او بر جان ما تابيده است.

مولوي به حق از شاگردان راستين مكتب قرآن بود و آن مايه هاي اسلامي عرفان و يا مايه هاي عرفاني اسلام كه به گفتار او شهد و حلاوت و حرارت بخشيده است ، هنوز نيز از وراي هفت قرن حجاب سرد در جان جستجوگران آتش مي زند و در كام آنها شيريني مي پراكند. و ما كه امروز به آن گفتارها مي پردازيم ، خواهيم ديد كه سخت به آن انديشه هاي والا و آن نكات بديع كه در سخنان او هست نيازمنديم.

مولوي از آن دسته از عارفان بود كه يك پارچه شوريدگي و حال و ديوانگي بود . مولوي از آن دسته عارفان بود كه در بسط بود ، نه در قبض. و گرچه سراپاي هستي او عشق و بي قراري نسبت به حضرت حق بود و به راستي يك اقيانوس از آتش بود ، اما في الواقع هيچ غمي خاطر او را نگزيد و به راستي بهشت او در همين دنيا بود و اهل طلب و طرب بود و خود توصيه مي كرد كه :

اگر تو يار نداري، چرا طلب نكني

وگر به يار رسيدي ، چرا طرب نكني

به كاهلي بنشيني كه اين عجب كاري است

عجب تويي كه هواي چنان عجب نكني

مدتي در طلب بود و پس از آنكه به مطلوب رسيد ، طرب را آغاز كرد و برنامه او براي زندگي همگان همين بود كه يا بايد در طلب كوشيد و يا در طرب و به حق عمر او در اين هر دو مسير گذشت. . . .  

مولانا مثل ساير شاعران ، چنان نبود كه بنشيند و غزلها را بر روي كاغذ بنويسد و ديواني ، آنهم به اين حجم عظيم گردآوري كند ، علي الخصوص اينكه مولوي تا بيش از نيمي از عمر خودش در بند شعر گفتن و غزل سرودن نبود و آن ديدار نادر و بي نظيري كه با شمس تبریزی داشت و عشقي كه به او هديه كرد باعث شد كه چشمان او چنان باز شود و حقايقي را بيند و آنگاه آنها را به صورت اين اشعار و غزليات درآورد . اين رباعي از مولانا منقول است كه :

ميخواره بزم و باده خويم كردي

زاهد بودم ، ترانه گويم كردي

سجاده نشين باوقاري بودم

بازيچه كودكان كويم كردي

اين زاهد كه تا بيش از نيمي از عمر خود ، به صورت يك مدرس و فقيه حنفي بود و شاگرداني داشت و در مدرسه مي نشست ، به صورت يك ترانه گو درآمد و آن ترانه گو همان بود كه اين همه بركات از او به جا ماند."

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند

وین عالم بی اصل را چون ذره ها برهم زند

عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود

آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند

دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک

زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند

بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان

شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد

گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند

خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی

کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند

مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری

مه را نماند، مِهتری، شادّیِ او بر غم زند

افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل

زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند

نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح

نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند

نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند

نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند

نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا

نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند

اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود

جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند

برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل

تا نقش های بی بدل بر کسوه معلم زند

حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته

آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند

خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او

بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند

 

چهل عهد قرآنی* صدیق قطبی...

ما را در سایت چهل عهد قرآنی* صدیق قطبی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:20

صفحه بندی