....هنگامی که مرگ حملات خویش را آغاز کرد ناگهان به این اندیشه افتاد که چه اندوخته است؟عایشه را گفت بیار و هر چه داریم بین فقرا تقسیم کن ! در این هنگام درد او را باز به اغماء برد و عایشه که سخت پریشان بود وصیت او را فراموش کرد، پس از آنکه بهوش آمد، از عایشه بازخواست کرد و چون دانست که وی دستورش را انجام نداده است،سخت برآشفت و ناچارش کرد که هم اکنون آنچه از درهم و دینار دارد، پیش از مرگش از خانه دور کند. اندوخته وی هفت دینار بود و آن را بر بینوایان تقسیم کردند، در این حال دیدند که چهره اش باز شد، گویی بار سنگینی را از دوشش برگرفته اند.
اسماء خویشاوند میمونه همسر پیامبر که از مهاجرین حبشه بود و در آنجا ترکیب داروئی را آموخته بود. آن را برای پیامبر ساخت و در حال اغماء آن را به دهان وی ریختتند. چون به هوش آمد و دانست که بی اجازه وی زنان از پیش خود بدو دارو خورانده اند، سخت خشمگین شد و بازخواست کرد، همگی به گردن عباس انداختند و عباس توضیخ داد : ترسیدم بیماری تو ذات الجنب باشد ! از این توضیح خشمش بیشتر شد و برای تنبیه آنان دستور داد هر که در خانه حضور داشت جز عباساز آن دارو بخورد، میمونه روزه داشت، اما پیامبر او را هم استثناء نکرد. بلال وارد شد و او را به نماز دعوت کرد ، نیروی برخاستن نداشتگفت : " بگوئید کسی با مردم نماز بگذارد"شب هر لحظه سوزناکتر میشد و درد سخت تر. دستور داد اصحابش را فراخوانند تا از آنها وداع کند. تا چشمش به چهره های یاران وفاداری که عمر پر غوغای خود را بر آنان گذرانده است افتاد، برای نخستین بار اشک در چشمانش حلقه بست و با لحنی که محبت او را بدیشان می رساند به آنان خطاب کرد:
آفرین بر شما، خدا شما را رحمت کند، پناهتان دهد، نگاهتان دارد،بلندتان دارد،سودتان بخشد، توفیقتان دهد،یاریتان کند،سلامتتان دارد،رحمتتان کند، شما را بپذیرد ، من شما را به تقوا سفارش میکنم و خدا نیز شما را بدان سفارش می کند، من برای شما بیم دهنده و مژده دهنده ام. در کار بندگان خدا و بلاد خدا بر خدا چیره دستی نکنید که او به من و شما گفته است (ما این بهشت ابدی را برای آنان که در زمین سرکشی و فساد نکنند ،مخصوص میگردانیم و حین عاقبت مخصوص پرهیزکاران است .سوره قصص آیه ۸۳)
لحظه ای ساکت شد و به اندیشه فرو رفت و سپس درحالیکه گوئی آنچه را می اندیشد با خود بازگو می کندگفت: آیا برای مردم خودکامه جایگاهی در دوزخ نیست؟ گفتند : اجلت کی است؟ گفت : فراق نزدیک شد و بازگشت به سوی خدا و به سدرة المنتهی گفتند : چه کسی غسلت دهد ای پیامبر خدا؟ گفت : خانواده ام، آنان که نزدیکترند. گفتند: در چه کفنت کنیم؟ گفت : اگر خواستید در همین جامه ام یا در یک پارچه سفید مصری یا حله ای یمنی" گفتند : چه کسی بر تو نماز خواند ای رسول خدا؟ گفت صبر کنید! خدا از شما درگذرد و از جانب پیامبرتان به شما پاداش نیک دهد، اصحاب بلند گریستند و پیامبر نیز به گریه افتاد و سپس ادامه داد : هر گاه غسلم دادید و کفنم کردید مرا بر تختم در همین خانه ام بر کنار قبرم بگذارید و سپس مرا ساعتی تنها رها کنید، با گزافه گوئی در مدح من و زاری و شیون آزارم ندهید، باید ابتدا مردان خانواده ام بر من نماز بگذارند و سپس زنانشان و بعد شما از جانب من بر خود سلام دهید، شما را شاهد میگیرم که من از امروز تا روز قیامت بر هر که با من بر دینم بیعت کرد سلام می فرستم.
گفتند چه کسی بر قبرت وارد شود ؟ گفت خانواده ام ، ساکت شد و اصحاب نیز ساکت شدند. فضای اطاق از غم سرشار بود، فراق نزدیک است.
ناگهان خطوط تازه ای از رنج در سیمای پیغمبر پدیدار شد، چشمان تبدار و پر از اضطرابش را بر چهره یکایک اصحاب دوخت،مردانی که بزودی سرنوشت اسلام و مردم را به دست خواهند گرفت. از فردا داستان ، داستان اینان است.گوئی میخواست چیزی بگوید، لحظه ای غرق اندیشه ای عمیق و دردناک شد. آینده امتش او را از درد احتضار بیشتر رنج میداد. قطره های درشت اشک بر گونه هایش میدوید، گوئی به تردید دردآوری دچار شده است. ناگهان مثل اینکه تصمیمی گرفته باشد به اصحاب خطاب کرد" برای من لوح و دوات ( یا استخوان شانه و دوات) بیاورید" تا برایتان چیزی بنویسم که پس از من گمراه نشوید، ناگهان سر و صدا بلند شد، کشمکش از هر سو درگرفت.کارگردانان اساسی سیاست فردا، جنجال به راه انداختند، پیامبر سخت رنجدیده شد، آنچه او را در گفتن رازی که نگذاشته بود بگوید ( هرچند بر کسی پوشانده نماند) به اندیشه افکنده بود آشکارا شد و دانست که در پیشگیری از حادثه ای که فردا باید پدید آید وی امروز کاری نمی تواند کرد. این کشمکش زشت را در آخرین لحظه حیات نتوانست تحمل کند. سران قوم در حالیکه از آوردن دوات و قلم مانع می شدند، از او مکرر می پرسیدند که میخواهد چه بنویسد؟
پیامبر با لحن آزرده و خشمناک گفت : سزاوار نیست که در حضور پیامبر به کشمکش بپردازند. اینان باز سوال خویش را از سر گرفتند و وی پاسخ داد : من شما را به سه کار سفارش میکنم : اول مشرکان را از جزیره العرب برانید،دوم وفدها را همچنان که من همچنان می پذیرفتم ، بپذیرید و سوم؟
خاموش شد. دردی بزرگ بر چهره خسته و تبدارش سایه افکند، در اندیشه ای عمیق فرو رفت، نگاهش از غمی بزرگ لبریز بود به نقطه ای دور در خیالش دوخت و هیچ نگفت.
لحظه های پیاپی خاموش آمدند و رفتند اصحاب نیز هیچ نگفتند، گویی آن روز در آن میان کسی نبوده است که معنی این سکوت دردناک را نداند.
حضار دانستند که پیامبر هیچ نخواهد گفت و سکوتش را در سومین سفارش بزرگش نخواهد شکست و از این سومین سفارش نیز، بر سفارشی دیگر نخواهد گذشت. می خواهد آخرین پیامش به مردم سخنی باشد که امروز نمی تواند گفت، اما این پیامی است به آینده،تاریخ باید این پیام ساکت را بشنود، چه اگر نه چنین بود نمی گفت من شما را به سه چیز سفارش میکنم.
پیامبر همچنان نگاه لبریز از غمش را به گوشه ای دوخته بود و ساکت بود ، حضار دانستند که انتظار بیهوده است ، برخاستند و بی هیچ سخنی رفتند.
دیگر همه چیز پایان یافته است.
دردهای جانکاهی که به جانش ریخت رنج بیماریش را بیشتر کرد، از هوش رفت، فاطمه، دخترش ، همسر علی نخستین قربانی فردا، بر بالین پدر به درد می گرید، چشمان سرشار از اشک و عشق و حسرت و هراسش را بر سیمای خاموش پدر دوخت و خواند:
و ابیض یستشفی الغام بوجهه ثمال الیتامی عصمه للارامل (شعر ابوطالب است در مدح محمد : چهره روشنی که به آبرومندی چهره او از ابرة آب طلب می شود،پناه یتیمان و نگهدار بیوه زنان)
پیامبر چشمانش را گشود " دخترم شعر مخوان!قرآن بخوان، قرآن!
پیامبر به فاطمه اشاره کرد و او سرش را بر چهره پدر خم نمود و برداشت و از غم شیون کرد. پیامبر بی تابی تنها دخترش را که به شدت او را دوست میداشت نتوانست تحمل کند، به او اشاره کرد. دختر سرش را بر روی چهره پدر خم نمود و برداشت و لبخندی سرشار از امید و رضایت چهره اش را که از اشک تر بود روشن ساخت.
عایشه پرسید؟ در این دو بار مگر رسول خدا چه گفت؟
فاطمه گفت: به خدا سوگند که تا رسول خدا زنده باشد به کسی نخواهم گفت. پس از مرگ محمد،فاطمه گفت که نخستین بار پدرم گفته بود که من بر این بیماری می میرم و در دومین بار گفته بود که تو نخستین فرد از خاندان ما خواهی بود که به من خواهی پیوست. آن شب را آرامتر بود ، صبح دوشنبه نشاطی که در آخرین لحظات حیات پدید می آید او را از بستر حرکت داد تا دم درگاه خانه عایشه آمد ، پرده خود را بالا زد، مردم با ابوبکر نماز می خواندند ناگهان پیامبر را دیدند که به درگاه ایستاده است و آنان را مینگرد و لبخندی آرام و مهربان بر لب دارد. پیامبر از اینکه یکبار دیگر مسجد را و مردم را برخلاف انتظارش می بیند و اینکه مسلمانان بی حضور وی نیز شکوه و وحدت خویش را حفظ کرده اند سخت مسرور بود.
انس بن مالک می گوید : هرگز رسول خدا را زیباتر از این لحظه ندیده بودم ، پیامبر وارد مسجد شد، مردم که دیدند پیامبر با قدمهای خود به مسجد آمده است و لبخند شادی بر لب دارد از هیجان بهم برآمدند و نزدیک بود صفهای نماز در هم ریزد با دست اشاره کرد که بر نماز خود بمانید، نماز که پایان یافت باز در آخرین فرصت از آنچه او را سخت رنج میداد سخن گفت: ای مردم!آتش دیوانه وار برافروخته شد و فتنه ها همچون پاره های شب تیره،روی آورده اند. شما را به خدا سوگند که بر من چیزی نبندید که من جز آنچه را قرآن بر شما حرام کرده است حرام نکرده ام.
سپس گفت : خدا لعنت کند قومی را که قبر پیامبرشان را عبادتگاه می کنند.
ابوبکر گفت: ای پیامبر خدا، به لطف خدا میبینیم که حالت همچنان شده است که ما دوست می داشتیم. امروز نوبت دختر خارجه است من پیش او می روم. پیامبر برای همیشه مسجد را ترک گفت و در بستر مرگ افتاد و دیگر برنخاست و ابوبکر نیز از شه خارج شد و به سنح نزد زنش رفت.
احتضار فرا رسیده بود، محمد دیگر نمی توانست سخن بگوید، نشاط مرگ رفته بود و مرگ خود در چند قدمی خانه عایشه است. لبهایی که آخرین پیامهای غیب را به انسان می آورد بسته شد ، لحظات جان دادن است ، علی سر محمد را بر روی سینه نهاد. ظرف آبی کنار محمد بود و هر گاه که اندکی به هوش می آمد دستش را در آب فرو میبرد و بر صورتش می کشید و می گفت : خدایا ! در سکرات مرگ یاریم کن ، خدایا در سکرات مرگ مرا بنگر.
مردی از خانواده ابوبکر وارد اطاق شد. پیامبر چشمش را باز کرد و در دست مرد مسواکی دید. بهداشت نیمی از ایمان محمد بود، نمی توانست حرف بزند، اشاره کرد، عایشه دانست که مسواک میخواهد. آن را گرفت و با دندانش نرم کرد و به محمد داد در آن حال پنج بار دندانهایش را به دقت مسواک زد، این کار به سختی انجام داد، عایشه می گوید : هیچ وقت ندیدم که به این شدت مسواک کند. مردم بیرون خانه در صحن مسجد و پیرامون آن منتظرند، مدینه در سکوت سیاه و دردآلودی فرو رفته است. از آسمان غم میبارد. سپاهی که برای اعزام ان محمد در آخرین روزها تلاش کرده بود از جرف بازگشت. سپاه وارد شهر شد. اینک فرمانده جوان سپاه جمعیت را می شکافد و پریشان و سراسیمه به خانه محمد می رود. مردم تا اسامه را دیدند که بازگشته است بلند گریستند، آری دیگر محمد فرمان نمی راند. اسامه وارد شد و کنار تخت پدر بزرگش نشست، محمد چشمش را باز کرددید اسامه است، نتوانست سخن بگوید، دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و لحظه ای همچنان نگاه داشت و سپس هر دو دست را بر سر اسامه گذاشت. اسامه از درد به شدت تکان میخورد. لحظه ای دستهای مهربان محمد بر سر اسامه ماند و سپس فرو افتاد. اسامه بسرعت برخاست و گریخت.
زنان برخاستند و پیش آمدند، در چهره محمد خیره شدندو آری! آری!
عایشه سرش را به روی محمد خم کرده بود و انتظار می کشید. فاطمه دور از اجتماع زنان بر دیوار، تنها تکیه کرده بود و به سختی می کوشید تا نبیند.
سکوت بی تاب و دردناکی بود ، ناگهان لبهای محمد تکان خورد:
بل الرفیق الاعلی
پیامبر مرد.
والسلام
چهل عهد قرآنی* صدیق قطبی...
ما را در سایت چهل عهد قرآنی* صدیق قطبی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:20